رویای دست یافتنی: اشتیاق به کار

“اگر شخصی قرار است رفتگر باشد، باید همانگونه خیابان‌ها و معابر را جارو کند که میکل آنژ نقاشی می‌کرد، بتهون آهنگ می‌ساخت و شکسپیر شعر می‌سرود. باید آنگونه خیابان‌ها را جارو کند که تمامی موجودات زمینی و آسمانی مکثی کنند و بگویند اینجا رفتگری کار می‌کند که کارش را خوب انجام می‌دهد.» — مارتین لوتر کینگ

مارتین لوتر کینگ رهبر فعال جنبش حقوق مدنی آمریکایی های آفریقایی تبار است، که در سال ۱۹۶۸ ترور شد. این رهبر جنبش مدنی شش ماه قبل از این که ترور شود سخنرانی ۲۰ دقیقه ای در مدرسه ای در فیلادفیا در مورد “هدف شما در زندگی چیست؟”(What is your life’s blueprint) داشته است.

قسمت مهم این سخنرانی این جملات هست که در بعضی از جاها به افسانه رفتگرها تعبیر شده است:

  “And when you discover what you will be in your life, set out to do it as if God Almighty called you at this particular moment in history to do it. Don’t just set out to do a good job. Set out to do such a good job that the living, the dead or the unborn couldn’t do it any better. If it falls your lot to be a street sweeper, sweep streets like Michelangelo painted pictures, sweep streets like Beethoven composed music, sweep streets like Leontyne Price sings before the Metropolitan Opera. Sweep streets like Shakespeare wrote poetry. Sweep streets so well that all the hosts of heaven and earth will have to pause and say: Here lived a great street sweeper who swept his job well. If you can’t be a pine at the top of the hill, be a shrub in the valley. Be be the best little shrub on the side of the hill. Be a bush if you can’t be a tree. If you can’t be a highway, just be a trail. If you can’t be a sun, be a star. For it isn’t by size that you win or fail. Be the best of whatever you are.”

در برخی از فرهنگ های غربی نحوه ابراز و بیان یک ایده کافی به حد خود آن ایده اهمیت دارد. تصویری که غالبا ما از این افراد داریم این است که لحن حرف زدن و زبان بدن آنها این طور القا میکند که گویی مهمترین داستان عالم در حال بازگویی است. این موضوع دو روی متفاوت دارد که سعی میکنم آن را در ادامه تبیین کنم.

یک روی سکه این است گاهی اوقات شنیدن این همه حرارت در بیان‌ها به آدم احساس ساختگی بودن و سطحی بودن حرف‌ها را القا می‌کند، که خیلی هم دور از واقعیت نیست. وقتی ابراز شور و هیجان عرف می‌شود، آدم‌ها یاد می‌گیرند برای جلب شنونده و مشتری برای هرحرف و محصولی با شور مضاعف از آن تعریف کنند، و البته همین کار را برای دیگرانی که در ارائه‌ی جذاب کارشان مهارت ندارند سخت‌تر می‌کند.

از طرف دیگر شور و شوق نسبت به کار، در بالفعل کردن توانایی‌های بالقوه‌ی آدم‌ها واقعا نقش مهمی دارد. استعداد، هوش، و پشتکار همه مهم‌اند اما در کنار این‌ها شور و شوق می‌تواند نیروی محرکه‌ای باشد و به استعداد و پشتکار جهت بدهد. روی مثبت این سکه‌ی شور و اشتیاق در این فرهنگ این است که آدم‌ها تلاش می‌کنند تا در کار و حرفه‌شان آن علاقه را *پیدا کنند* و از کار لذت ببرند.

در هر صورت به نظر می رسد برای شکوفایی اقتصادی و رشد سریع، هر شخصی در حوزه علاقه خویش با دقت و همت کار نماید تا به قول آقای لوتر کینگ بهترین کار در بین افرادی که قبلا بوده اند و بعدا به دنیا خواهند آمد را انجام دهد.

حال به سخنرانی آقای لوتر کینگ یک بار گوش دهید، ببینید آنها چگونه آموزش میبینند تا در علاقه خود مهارت یابند و به آن افتخار کنند. آیا ما هم این گونه هستیم؟

پ.ن. فیلم فوق برای ۵۰ سال پیش است و کیفیت پایین آن قابل توجیه است.

پ.ن. به نظرم هر شخصی در هر مرتبه ای میتواند کلاه خود را قاضی کند که تا چه اندازه کار خود را با لذت انجام میدهد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *